|
با عجله از خونه زدم بیرون......سر خیابون منتظر تاکسی بودم
ثانیه ها سریع تر از ماشینا رد میشدند.....وااااااای......کاش آژانس گرفته بودم بـــــــــــــــــلـه.......بالاخره یه تاکسی جامونده از میراث فرهنگی از راه رسید........لنگه کفشی در بیابان نعمت است!!!!!! سریع نشستم صندلی عقب و خدا خدا کردم به موقع برسم....... رقابت ثانیه ها شدت گرفت!!!!! اووووووه.........این دیگه چیه؟!!!؟؟ "لم بده روم با اون هیکل نازت ............. داغه داغه بازم هوای اینجا لباساتو....." عجب!!!!! چشم از ساعت برداشتم و یه نگاه به دورو برم کردم..... عجب لنگه کفشی افتاده تو خورجین ما!!!! یه راننده با سبیل از بنا گوش در رفته و سیگار گوشه ی لب سه تا مسافر که دوتاشون هم هیکل هرکول بودن کیفمو از روی شونه م برداشتم و گذاشتم کنار پام .......عجبا حالا دیگه ثانیه ها از نفس افتاده بودن و تکون نمیخوردن.......استغفرالله......این هرکول خان کناریم چرا همچین میکنه؟!! .......لعنت........احساس کردم نصف بدنم داره از در ماشین بیرون میزنه........بیشتر به در نزدیک شدم......لعنتی........ چرا خیابونا اینقدر کش اومدن؟!؟.......کی میرسیم؟؟!!؟......استغفرالله...... گویا فایده نداره باید جور دیگه ای برخورد کنم: آقا درست بشین لــــــــــطـفـا!!! راننده آیینه رو کشف کرد هرکول جلویی گردن درد گرفت و نرمش و چرخش گردنش توامان شد!!! کی بود بر علیه دهانی که بی موقع باز بشه نفرین نامه صادر کرده بود؟ آخ که باید دهنشو طلا گرفت! اگه دیشب زودتر خوابیده بودم.....اگه یه ربع زودتر بیدار شده بودم.....اگه آژانس گرفته بودم اِااِااِ بیخیال بابا....چند خیابون بیشتر نمونده....این اتفاقا پیش میاد...ارزش نداره صبح قشنگتو خراب کنه پیاده که شدم یه نفس راحت کشیدم و هوای تازه روانه ی ریه هام کردم همون هرکولِ گردن مشکل دار بود!!! هر چی که بود گذشت چطور گذشتنش زیاد مهم نیست مهم اینه که این اتفاقم بخیر گذشت اما با وجود ربع قرن سن چرا حتی با تیپ و ظاهر ساده هم نمیشه امنیت داشت؟؟ چرا یاد نمیگیریم به حریم همدیگه احترام بذاریم؟؟ چرا باید از در خشونت وارد شد؟؟ چرا مجبوریم به جای لبخند اخم به چهره مون بشونیم؟؟
همیشه به دانش آموزام تاکید میکنم یاد بگیرن قاطع و محکم "نه" بگن.گاهی هم ازشون میخوام به صورت گروهی و با اجرای نمایش "نه" گفتنو تمرین کنن.
۳سال پیش من به کسی که مناسبم نبود "نه" گفتم....قاطع و محکم!!! باز اومد....واسطه فرستاد...پیغام و پسغام و وعده های طلایی....بازهم "نه" گفنم......اینبار هم قاطع و محکم!! تیر ماه امسال بود.بعد از یه امتحان سخت از دانشگاه برگشته بودم خونه.بازم یه شماره ی ناشناس که تقریبا دوماهی میشد پیام میداد٫ پیام فرستاد.عادت ندارم پاپی شماره های ناشناس بشم پیامو خوندم و پاک کردم.هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که باز پیام داد و اینبار خودشو معرفی کرد.....خودش بود....همون کسی که بارها قاطعانه "نه" شنیده بود. این بار التماس میکرد یه فرصت بهش بدم تا خودشو اثبات کنه.میخواست اجازه بدم حرفاشو بی واسطه بزنه و اگه بازم گفتم "نه" برای همیشه بره. و باز هم اصرار و اصرار.... شاید یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم این بود که بهش فرصت دادم....چند هفته ای صحبت کرد و پیام داد...جدی تر در موردش فکر کردم...مشورت کردم ولی جواب همون بود که ۳سال پیش گفته بودم:"نه"!! حتی حضور رسمی و خونوادگی هم نتونست نظرمو عوض کنه.اینبار تنها چیزی که عوض شده بود برخورد کسی بود که ادعا میکرد من با احساساتش بازی کردم!!!...برچسب بیوفایی و خیانت به من زد....و بعد...پیامهای تهدیدآمیز!! پیامهایی که در جواب پیامهاش نوشته بودم روزی ۱۰بار به دستم میرسید....تهدیدهایی که فقط با اعصاب بازی میکرد...و این فقط نتیجه ی اعتماد من بود و فرصتی که به اشتباه بهش داده بودم. کسی که ۳سال ادعای عاشقی میکرد حالا راحت به من و خونوادم توهین میکرد...تهدید میکرد و خط و نشون میکشید.... خاموش کردن خطم دردسری واسم نداشت چون همزمان یه سیم کارت دایمی دیگه داشتم و اکثر دوستام هر دو شماره رو داشتن. اما سوءاستفاده و سوء برداشتی که از رفتار من شده بود غمگینم کرد....غصه ی اینکه چقدر توی این جریان مقصر بودم باعث شد احساس گناه کنم... احساس گناه از اینکه کسی رو وادار کردم دست به کارهایی بزنه که در شان و شخصیتش نیست...احساس گناه از اینکه کسی هست که به خاطر من احساس شکست میکنه....احساس میکنه باهاش بازی شده...احساس میکنه..... و من در مقابل احساساتش احساس گناه میکنم.... باید بیشتر تمرین کنم تا قاطعانه تر "نه" بگم... اما.... هنوز غمگینم بابت اتفاقاتی که شاید من مقصر بودم و شاید هم نه..... پ.ن:خدایا مرا فهم تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند!!
سلام به همه ی دوستان خوبم
چند روزیه که در بستر بیماریم اینم از عوارض شغل معلمیه که آدمو در معرض مستقیم انواع بیماریها قرار میده سرما خوردم.فعلا استراحتم و مدرسه نمیرم یکی از دوستان خوبم یه نامه ی بامزه رو ایمیل کرده بود. منبعشو خودشم نمیدونست.امیدوارم بتونه شمارو هم بخندونه!! ****گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم10کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان. گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه. ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت. دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی. اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی. راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده.همین دیگه .. خبر جدیدی نیست. پ.ن:گویا رنگ فونت قبلیم باعث ناراحتی بود....این یکی چطوره؟
از اونجایی که رحمت و رافت من زبانزد خاص و عامه!!تصمیم گرفتم از خون آینده سازان این مرز و بوم بگذرم دیروز یه دسته برگه تصحیح شده رو بردم سر کلاس....برگه ها رو به ترتیب نمره مرتب کرده بودم. افراد اول با به به و چه چه من برگه شونو گرفتن اما هر چه زمان بیشتر میگذشت چهره مو جدی تر میکردم......تا اینکه رسید به یه چیزی تو مایه های شمر ذی الجوشن!!! کلی خط و نشون کشیدم تا بلکه حساب کار بیاد دستشون چند دقیقه ای کلاس شده بود قبرستون!!!همه ساکت و آروم نشسته بودن...منم اساسی فیگور خشانت گرفته بودم!! چند ثانیه ای هیچی نگفتم...با افسوس سرمو تکون دادم و پاشدم تا درس جدیدو شروع کنم... مثه همیشه اول به نام خدا و تاریخو روی تخته نوشتم....بعد یه سری عکس از کیفم در آوردم.. عکسا دو دسته بودن...یه سری عکس آقایونی بود که معتاد و به طرز بیمارگونه ای لاغر بودن...دسته دوم هم آقایونی بود که حسابی خوش تیپ و خوش هیکل بودن(به چشم برادری البته!!!) به هر گروه دو متفاوت دادم و گفتم با بحث گروهی نتیجه بگیرن چرا اینا اینقدر متفاوتن!! بعد از چند دقیقه ازشون خواستم نظراتشونو بخونن.... اوضاع همونجوری پیش میرفت که انتظار داشتم منم تایید کردم و ادامه دادم:..آفرین خودم احساس کردم تحت تاثیر قرار گرفتن بعد هم میانگین نمرات هر گروهو اعلام کردم و گفتم از این به بعد یه نمودار از معدل کل گروه به دیوار میزنم و گروهی که نمودارش پیشرفت کنه به همه ی اعضای گروه جایزه میدم و.... نمیدونم....اما به شدت امیدوارم این حربه ها موثر باشه.نگرانی من بخاطر نمرات پایین درس خودم نیست..میخوام یاد بگیرن هدف داشته باشن و تلاش کنن پ.ن:پیشاپیش معذرت میخوام که نمیتونم به همه تون خبر بدم آپ شدم.
اگه رییس جمهور بودم توی هر مدرسه ای یه گیوتین میذاشتم٬هر دانش آموزی که بی جهت تنبل بازی در میاوردو سر میبریدم!!
یا به معلما حکم تیر میدادم تا اون دسته شاگردا رو در جا تیر بارون کنن!! دقت کنید گفتم "بی جهت" آخه بعضیا درس نمیخونن اما دلیل دارن٬اما بعضیا اینقدر...بیب(سانسور شد)..که اعصابت خرد میشه نمیدونم باهاشون چیکار کنم با شونصدتا وسیله ی کمک آموزشی و وسایل سمعی بصری میرم کلاس کلی قند میسوزونم تا به بهترین شکل درس بدم همون موقع که ازشون میپرسم مثه بلبل چهچهه میزنن اما جلسه ی بعد میشن لال مادر زاد٬مثه ماست میشینن روی نیمکتاشون و مثه....بیب...(سانسور)...زل میزنن به من مدیر محترمه و مکرمه هم طبق نطقی برّا و غرّا چنین امر فرمودند که الیوم و من بعدالیوم هیچ دبیری اذن اخراج هیچ بنی بشری از کلاس نداره٬دانش آموزا رو دفتر هم نفرستین چون حرمت دفتر از بین میره جریمه ممنوعه و تنبیه بدنی حالا شما بگین با دانش آموزای تنبلم چیکار کنم؟ اکثر شما یا دانش آموز هستید یا بودید....بعضی از عزیزان هم همکار من هستن شدیدا نیاز به همفکری شما دارم **هم اکنون نیازمند راهکارهای سبز شما هستیم** بنیاد حمایت از دبیران گرفتار!! پ.ن:نترسید من جرات آدم کشتن ندارم!!تابحال حتی یکبار هم تنبه بدنی نکردم.اهل داد و بیداد و توهین به شاگردام هم نیستم.خیالتون راحت باشه
ادقیقه مانده به امتحان:
خب بچه ها ـ ـ ـ ـخانم ............توی یه برگه جا میشه؟؟!!؟؟ ـ یکی از ردیف وسط میپره وسط:....... ـمثل همیشه .....سوالارو با قرمز بنویسید...... جوابو با آبی یا مشکی!! ـخانم اجازه!!.....با سیاهم میشه؟!!؟؟ ـآره عزیزم .......سیاه همون مشکیه ـ ـآره...با سیاهم میشه.....!! ـگفتم جوابو با آبی ...یا... مشکی و سیاه بنویسید سوال اول:....جای... خالی..... را.............فلانییییییییییییییی ـ.....فلانیییییییییییییییی ـای واااای
به تست زیر جواب بدهید و خود قضاوت کنید، حد اکثر ده درصد خطا وجود دارد، بهتر است خود را فریب ندهید!!! و حالا كلید رمز گشایی این بازی: (برای مشاهده کلید این تست، روی ادامه مطلب کلیک کنید).
امسال اولین سالیه که روستا درس میدم.بعضی اتفاقا گاهی قلبمو میلرزونه.
چقدر تفاوتها زیادن.چقدر سختیها پر رنگن!! ۱-دست یکی از دانش آموزای اول راهنمایی بخاطر حساسیت پوسته پوسته شده بود. دستشو گرفتم تا راهنماییش کنم چکار کنه تا بهتر شه.کنار دستسش با همون لهجه ی شیرین روستاییش کفت:خانم!چرا دست معلمها اینقدر سفیده؟دست ما خیلی سیاهه!! اولین بار بود که از دستهام خجالت کشیدم.اولین بار بود که دلم میخواست دست منم پوسته پوسته بود!احساس بچه ای رو داشتم که شلوارشو توی جمع خیس کرده و همه نگاش میکنن! ۲-توی دفتر مدرسه از مدیر خواستم راجع به وضعیت خونوادگی بچه ها بگه.پرسیدم وضع اقتصادیشون چطوره؟گفت:اکثرا خیلی ضعیفن.میگفت یکی از دانش آموزا پیغام آورده که مادرم میگه:اجازه میدید هرروز بیام مدرسه رو جارو بزنم؟!؟ معلوم شد پدرش کارگر بوده و الان بیکار شده.با چندین سر عایله!! ۳-معمولا چند دقیقه از زنگ به بچه ها استراحت میدم.خودمم میشینم و سعی یکنم توی همین دقایق آزاد شخصیت بچه هارو بیشتر بشناسم.دیدکی میزنیم و استراق سمعی میکنیم و دفتر کلاسی تکمیل میکنیم! توی مدرسه ی شهر یکی از دانش آموزا به دوستش میگفت:معلمها خیلی منو دوست دارن!!مخصوصا خانم فلانی.عاشقم بود! عجب دوره زمونه ای شده.سابق بر این دانش آموزا معلمها رو دوست داشتن.حالا گویا قضیه خیلی وخیمه!! ۴-به نظر شما ۵شنبه به رسم جدیدِ بین الطعطیلین تعطیل میشه؟ یعنی میشه عمو قناد داد بزنه:فیییییتیله......۴شنبه....۵شنبه...جمعه تعطیله!!۱ یه دست یه هوووووووووووورررررررررررررااااااااااا
امروز اولین جلسه ی شورای دبیران بود جلسه پشت همون درهای بسته ای برگزار شد که زمان بچگی واسم مرموزترین جای دنیا بود وقتی میگفتن کسی حق نداره بیاد توی دفتر چون معلما جلسه دارن!با خودم فکر میکردم شوم ترین نقشه های ممکن راجع به شاگردای بخت برگشته اونجا طرح ریزی میشه!! اما چهار سالی هست که فهمیدم معلمها بخت برگشته ترند!! امروز به طور کاملا اتفاقی مانتو سبزمو نپوشیدم البته زیادم اتفاقی نبود.حس کردم با مانتو کرمم خوش تیپ ترم! مدیر محترمه و مکرمه بعد از صحبتهای تکراری گفتند که طی نامه ی محرمانه ای اداریون فتوا دادن که معلمان از مانتوهای سبز و سفید و قرمز استفاده نکنن بعد هم طبق سنت قدیم مقالاتی در بابِ جیز بودن موبایل ایراد فرمودند.من نمیدونم چرا اداره حکم سنگسار مخترعین این آلتِ مخل نظام آموزشیو صادر نمیکنه بعد از یه سری توصیه های ایمنی از تک تک معلمها در مورد مشکلات دانش آموزا سوال کردند. نوبت که به دبیر ادبیات رسید در حالیکه مثل همیشه داشت املا تصحیح میکرد گفت:این کلاس دوم۴شبیه اصحاب کهفن!!همیشه خوابن وقتی دعواشون میکنم میگن فصلش خواب آوره!! و اما نتایج این جلسه۴۵دقیقه ای به شرح ذیل بود: ۱-موبایل جیز است ۲-پرچم ایران رنگهای ضدآموزشی دارد ۳-کلاس دوم۴ باید رسماً جزو آثار باستانی ثبت شود ۴-معلم باید در آن واحد هم با روشهای نوین تدریس کند هم کلاسش بی سرو صدا باشه هم به مشکلات درسی و خانوادگی و اخلاقی نوگلان باغ زندگی بپردازد ۵-چه معنی داره معلم بشینه زنگ تفریح گالن گالن چای حیف و میل کنه؟ ۶-زنده باد نظام دانش آموزسالاری
|
ABOUT ![]()
سلام MENU
Home
|